صدای ما را از رادیو دزفول میشنوید…اینجا دزفول است صدای پایتخت مقاومت،
توجه…توجه…آژیری که هم اکنون میشنوید به معنای خطر نابودی صله ارحام، حفظ حقوق همسایگی و گسست اجتماعی بوده و معنا و مفهوم آن، اینست که چیزی به پایان مرگ انسانیت در شهرمان نمانده.
خواهشمندیم هرچه سریعتر به شوادونهای «فیس بوک و وایبر و واتساپ» پناه ببرید تا از خطر «شرمندگی و آوار عذاب وجدان عمومی» در امان بمانید…اینجا دزفول است مهد تمدن و شهرنشینی تاریخ.

***

فلاش بک (سکانس یکم تا ششم)
سکانس اول ( سالهای دهه ۱۳۵۰) :
دزفول(خانه ی پدری) خانه ای حدود سیصد متر و دارای هشت اتاق.
شش اتاق برای اهالی خانه (من، پدر، مادر، خواهر و برادر و مادربزرگ و …) و دو اتاق دیگر دائماً در اختیار کسانی که فقط عنوان مستأجر داشتند.
پیش از این در خصوص باباتقی (اینجا) و (اینجا) و (اینجا) برای خوانندگان این قلم نگاشته ام.
او مستأجر بزرگترین اتاقِ خانه مان بود، گویی که پدربزرگ اعلام نشده ی ماست.
اتاق استیجاری دوم با قریب به ۱۰ متر مساحت در اختیار پیرزنی بود بنام عمه توار(تبار) که او هم مثل باباتقی چشمانی نیمه بینا داشت و مبلغ اجاره اش کمتر از کمک های غیرنقدی ماهیانه ای بود که به او میرساندیم.
پیرزنی روشن ضمیر و متواضع که در قصه گویی،دست کمی از باباتقی نداشت،مادرم پختن نان را از او آموخت.
عمه توار پس از سالها اقامت در کربلا، در پی درگیری های مرزی سال ۱۳۵۳ ایران و عراق، از آنجا اخراج شد و به دزفول برگشت. او همسر و پسرش را در عراق از دست داده بود و نزد ما ساکن شد.
گاهی در عالم کودکی از خود می پرسیدم که چرا عمه توار و باباتقی به خانه های خویش و نزد بستگانشان نمیروند؟
بعدها آموختم که تمام اتاقهای خانه سهم ما نیست و این دو مستاجر، همچون کبوترهای چاهی خانه مان سهمی از اتاقها دارند که زکات داشتن خانه وسیع است لذا باباتقی و عمه توار برکت خانه بودند.
پیش ازاین گفتم که باباتقی پس از آغاز جنگ به خانه ی کوچکی که در محله پدرش (ساکیان) خریداری کرد رفت و ما برای آب و چینه کردنش(که کاملا نابینا و زمین گیر شده بود) به او سرکشی میکردیم اما در بازه زمانی دوماهه ای که به دلیل شدت حملات موشکی در شهر نبودیم باباتقی ازگرسنگی و تشنگی در منزلش به شهادت رسید و جنازه اش آنقدر بر زمین ماند که مورچه ها احاطه اش کرده بودند.(خدا صدام را لعنت کند)
عمه توار نیز بعد از شروع جنگ، به دلیل خلوتی گاه و بیگاه خانه، بناچار نزد بستگانش در محله داعیان رفت و کمی بعد نیز به رحمت خدا پیوست. او شیفته ی حضرت ابالفضل العباس ع بود و تا آخرعمر، آه و فعان دوری از کربلا و مزار پسرش را هم داشت (خدایش بیامرزاد)
سکانس دوم (همان سالها)
اهواز(خانه پدربزرگ مادری)
خانه ای با ۱۲ اتاق که حدود ۵ اتاق آن دائماً در اختیار مستمندان و بی بضاعتان بی سرپناهی بود که یا دزفولی الاصل بودند و برای کسب و کار به اهواز می آمدند یا اهل مناطق سردسیر بالا که در فصل سرما برای کارگری به اهواز می آمدند. برخی از آنان آنقدر دراین اتاقها میماندند که عضوی از خانواده محسوب شده و تا سالها پس از مرگشان، آن اتاق را بنامشان نشانی میدادیم.
–    فلان چیز کجاست؟
–    در اتاق حج اَباز است، برو بردار.
(در حالیکه سالهای سال از مرگ حاج عباس میگذشت و اتاق حکم یک انباری را داشت)
حج اَباز(حاج عباس) پیرمردی دزفولی و بیکس، در اهواز در بازار عبدالحمید سقایی میکرده و مرحوم پدربزرگم این اتاق حدود ۶ متری را رایگان به او تخصیص داده بود و همان آنجا بود تا (سالها قبل از تولد من) به رحمت خدا رفت.
سکانس سوم (همان سالها) :
دزفول (محله پدری)
کمی پایین تر از روبروی حسینیه سبط شیخ، قبرستانی وجود داشت که زمینش از سطح محله حدود ۱۰ متر بلندتر بود و اهالی به آن مُقوم میگفتند. کمی پایین تر از روبروی حسینیه، دخمه ای (در حد یک اتاق) حفر شده و زیر قبرستان وجود داشت که یک درب چوبی به آن متصل بود و پیرزنی بنام سَلبِ جون(سروجهان) زندگی میکرد، هیچگاه نفهمیدم که قوم و خویشی دارد یا خیر؟
از او و ازاتاقش که به نوعی زیر قبور مقوم قرار داشت میترسیدم. انصافاً پیرزن تند خویی هم بود.(چون کودکان فضول محل اذیتش میکردند و از بالای اتاقش که محوطه قبرستان بود توی حیاط چند متری اش زباله می ریختند و به حیاط باریک و کوچک خانه اش سرک میکشیدند و او هم جیغ و سرو صدا و نفرین میکرد)
بزرگترهای محل اما، هوایش را داشتند.
گاهی مادرم طبق عادت مألوفِ آنزمان، ظرفهایی از ناهار طبخ شده ی خانه را در تَپ(tap) ( سبدی گرد و کم عمق و بافته شده از چوب بوته های بادام تلخ دزفولی که دهها سال عمر میکرد) میگذاشت تا برای برخی همسایه ها ببرم، وقتی نوبت دادن غذای «مش سلب جون» میشد با ترس و لرز و نفرت به سراغش میرفتم.
خدایش بیامرزاد.
روزی مادر را گفتم : چرا غذاهای سرخ کردنی را برای خانه فلانی که جزو فقرای محل نیستند باید ببرم؟(گمانم این بود که صرفا به همسایه های مستمند باید غذا بدهیم).
پاسخ داد : عروسشان باردار است ممکن است بوی سرخ کردنی را حس کند و میلش بکشد و رویشان نشود درخواست کنند، برای خانم باردار خوب نیست که بوی غذایی را استشمام کرده و دلش بخواهد و نخورد.
سکانس چهارم (همان سالها)
اهواز ( خانه پدربزرگ مادری)
روزهای پنجشنبه، ناهار را مفصل تر درست میکردند و غیر از اهالی و مستاجران خانه و ضعفای ساکن اتاقهای موصوف، یک سینی پر از غذا(همراه با مخلفات) نیز حدود چهار خیابان آنورتر(کوچه روبروی سینما اوکسین)، به منزل یکی از سادات عرب زبان منطقه می بردیم و سینی را با احترام تقدیم میکردیم؟
بعدها فهمیدم که : برکت زندگی است اگر با سادات کم بضاعت ( لااقل هفته ای یکبار)  هم سفره شویم.
چهار سکانسی که گفتم، خاصِ خانواده ی پدر یا مادر بنده نبود بلکه فرهنگ غالب مردم آن زمان محسوب میشد.
یادم هست حتی برخی از فقرای محل نیز، رسم اطعام شب جمعه ی سادات کم بضاعت را رعایت میکردند و با عزت و احترام، سینیِ غذایی ارسال و تقدیم میکردند.
جالب اینکه هرچه خوراک و غذای پخته شده در خانه ها، باکیفیت تر بود، اصرار به فرستادن آن برای سادات بیشتر بود، یعنی مردم بهترین ها!! را به سادات محلشان هدیه میکردند.
اگر چه قلم به سمت سادات گرامی چرخید، اما موضوع اصلی سخن، توجه به سالمندانِ بی کس و تنهایی بود که یا در خانه هامان نگاهشان میداشتیم (ولو اینکه از خویشان نباشند) و یا در محلمان بودند و روزانه به آنها سرکشی میکردیم.
پیش از این در مورد تنهایی مش ریبخیر (اینجا) و (اینجا) و (اینجا) نیز نوشتم.
و آنجا اظهار نگرانی کردم که طلیعه های رهاسازی و فراموشی سالمندانِ جامعه شهری دزفول در حال هویدا شدن است.
سکانس پنجم(دزفول ، پارسال)
جنجالی بر سر برگزاری و عدم برگزاری کنسرت های موسیقی برپا شد.
سوال : آیا محتوای کنسرتهای خوانندگان محبوب مردم در لوح های فشرده و رسانه های مختلف در دسترس نیست؟
آیا با یک کلیک در اینترنت یافت نمیشود؟
البته که هست و میشود!
پس چرا برخی اینقدر به برپایی و تماشای حضوری کنسرت تمایل نشان میدهند؟
کنسرت را رها کنیم ،
سینما!
آیا تمامی فیلمهای روی پرده سینما قابل دسترس در سوپر مارکتها (با کمی دیر و زود) نیست؟
پس دلیل رفتن مردم به سینما چیست؟
جواب : نیاز انسان به حس دور هم بودن و تحرکات دسته جمعی!(صرفنظر از درست و غلط بودن این حس در مورد کنسرت ها)
زمانی دغدغه های دور هم بودنمان چه بود؟
دورهمی به باغ برویم، دورهمی به شنا برویم، دورهمی به فوتبال برویم، دورهمی به مسجد، به جبهه، به مدرسه، به میهمانی، به سفر، به زیارت اهل قبور برویم.
اکنون اما،
گرچه هنوز هم با همیم.
اما به کجا و درکجا؟
دورهمی به فیس بوک برویم،
دورهمی به تماشای کانال های بیگانه بنشینم،
دورهمی قلیان بکشیم،
دورهمی در واتساپ و وایبر بنشینیم.
دورهمی…
و ظاهرا این دورهم بودنهاست که موجب میشود که هیچکس تنها نباشد.
آنزمان اما،
دورهم بودنها به آنجا ختم میشد که هیچ پیرمرد و پیرزن تنهایی، به معنای واقعی کلمه تنها نبود.
ما همه با هم بودیم، ولو نسبت شناسنامه ای با هم نداشتیم.
باباتقی با بنده نسبت شناسنامه ای نداشت اما او شناسنامه ۹۰ ساله ای از فرهنگ دزفول بود.
عمه توار نیز.
و مش سلبجون.
سکانس هفتم (دزفول ۱۳۹۳)
جنازه ی مردی دوماه پس از مرگش در خانه اش کشف می شود.
سکانس هشتم ( دزفول همین چند روزه ..)
درج خبری در فضای مجازی دزفول، سقف طاقتم را فروریخت.
جنازه پیرمردی، یکسال!! پس از مرگش در خانه اش کشف میشود؟ +
ما را چه میشود؟
این خبر حاوی دهها پرسش بی پاسخ است!
در دزفول؟
سکته کنی و بمیری و یکسال تمام!! هیچکس درب خانه ات را نزند؟
هیچکس عدم حضورت را حس نکند؟
هیچکس نبودنت را به پلیس گزارش ندهد؟
این خبر یک زنگ خطر اجتماعی است، نه فقط برای مردم دزفول، بلکه برای مسئولین نیز.
بی تعارف بگویم : اُف بر روزگارمان باد.
گمانم آن بود که دزفول هنوز همچون تهران به خراب آباد مدرنیته تبدیل نشده و هنوز رگه های اخلاق و انسانیت سنتی در آن  نفس میکشد.

یکسال! قبوض آب و برق و گازت را از بالای درب به درون خانه بیاندازند و بروند؟
آیا غیر از این است که مردم محل هم، یکسال تمام بوی نامطبوع تخریب یک جسد را تحمل کرده اند و بی انکه دنبال دلیلش باشند همچون کلانشهرهای بی دروپیکر، باخود گفته اند به من چه؟ وظیفه شهرداری است که دلیل این بو را بیابد.
این مطلب محاکمه ی خوانندگان و بستگان این پیرمرد نیست.
محاکمه مسئولین نیست.
سرزنش همه است.
زنگ خطر مرگ انسانیت است.
ما را چه میشود؟
آیا هنوز هم شعار «هیچکس تنها نیست» را باور کنیم؟

پی نوشت ۱ : از حق نگذریم، این حادثه یک پیام مثبت هم دارد، آنهم اینکه : امنیت منطقه علی مالک، صددرصد است. زیرا دزدها هم به این خانه سرک نکشیده اند.
پی نوشت ۲ : تیتر این مطلب منبعث از آموزه های مدیریتی امیرالمومنین ع در نهج البلاغه است.پس آن دسته از مدیران محترم دزفول که قرار است باخواندن این مطلب جیغ بنفش بکشند و از صراحت کلام این حقیر آزرده شوند بهتر است بدانند که آینه چون نقش تو بنمود راست…

والله اگر قدرت و سطح دسترسی میداشتم ظرف ۴۸ ساعت اخیر، نیمی از مدیران فعلی شهرستان را تودیع میکردم.

چه مدیران فرهنگی، چه امنیتی، چه اجتماعی، چه مذهبی و …

پی نوشت ۳ : پس از نوشتن و بارگذاری این مطلب بود که شنیدم غیر از رسانه های فضای مجازی، اخبار تلویزیون ملی نیز به این خبر پرداخته است. من به عنوان یک دزفولی احساس شرمساری دارم. +

.

نویسنده: مهران موزون

منبع: دیسون