سید حبیب حبیب پور در وبلاگ تا ماه راهی نیست نوشت:

سالروز پرواز حاج احمد عزیز است.

کسی که همه را به یاد شبهای شناسایی در غرب و جنوب می انداخت .

احمدی که دلش برای محمود برادرش تنگ شده بود .

 احمدی که داغ فرزند دید و در تنهایی هایش به یاد او اشک می ریخت ولی هیچگاه از تکاپو نایستاد .

سکون با احمد بیگانه بود و سکوت های طولانیش یک دنیا معنا داشت . لبخندهایش غمهایش را پنهان می کرد.

 

در مراسم تشییع احمد همه آمده بودند و به او سلام می کردند ولی او خاموش و بیصدا خوابیده بود . بوی او در مسجد می پیچید و بوی یازهرایی که در فتح المبین گفت و یا حسینش در طریق القدس و یا علی اش  در بیت المقدس .

 

احمدی که می شناختیم در یکی از مصاحبه هایش در پاسخ به خبرنگار که آیا از جانبازی و قطع پایتان پشیمان نیستید گفته بود  :

   به هیچ وجه… شاید خنده دار باشد…ولی بعضی وقت ها با خود فکر می کنم اگر روزی مَلکی بیاید و بگوید میخواهم پایت را به تو برگردانم؛ باخود می گویم به او چه بگوییم. بیت شعری به ذهنم می آید:

 

یکی درد و یکی درمان پسندد

                                            یکی وصل و یکی هجران پسندد

 من از درمان ودرد و وصل وهجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

در آن موقع من هیچ رغبتی برای اینکه پایم را به من دهد ندارم…

شاید باز خنده دار باشد. اگر فرشته ای  بیاید و بگوید میخواهم عمر دیگری به تو دهم… باز رغبتی ندارم واین همه حرف ها در خلوت خودم است…

من از جانبازی و رزمندگی خود پشیمان نیستم، چون به آنچه می خواستم رسیده ام…

من می خواستم همیشه سرم بالا باشد و به خودم ببالم نه به دارایی هایم و خدا توفیقاتی به من داده که به کمتر کسی داده است.

  سردار احمد سوداگر

روز تشییع او غم بود ولی احمد نبود .

اندوه و درد بود ولی سوداگر ما نبود .

 او برفراز آنهمه جمعیت همه را می دید چه آنهایی را که اشک می ریختند و چه آنهایی را که هنوز رفتن ناگهانی اش را باور نمی کردند . آخر همین چند روز پیش بود که او را در تشییع احمد سیاف زاده دیده بودند که اشک می ریخت.

سردار غلامعلی رشید با بغض از او می گفت که از روزهای آغاز جنگ در جبهه بود و تا پایان جنگ دست از دفاع برنداشت . برادرهایش همه در جبهه بودند و حتی پدر پیرش . دوازده بار مجروح شد و با همان بدن مجروح به جبهه برمی گشت.

آقای دکتر سنگری هم در سخنان کوتاهش از او گفت که پیش از خود یک پایش را به آسمان فرستاده بود و گفت که  او یکبار که من و او تنها بودیم با افتخار اقرار کرد که در تمام هشت سال جنگ یکبار هم نترسیده است.

احمد دلش گرفته بود از این زمینی که روز به روز از آسمان دور و دورتر می شود . دلش برای روزهایی تنگ شده بود که آسمان نزدیک بود خیلی نزدیک و روحها بهشتی  بود و دلها خدایی .

 

احمد آرام رفت مثل نسیم و مهربانی هاش را با خود برد .

 دیگر کسی لبخندهایش را نخواهد دید و گوشی خاطرات  روزهای کرخه او را  نخواهد شنید .

همه آمده بودند تا به حاج احمد سوداگر خسته نباشی بگویند .

کسانی که خاطرات او را در کتاب جاده های سربی خوانده اند آمده بودند که بگویند خدا قوت سردار !

… احمد به آرامش رسید . آرامشی در کنار برادر شهیدش و همه آنها که دلتنگ شان شده بود .