دزفول امروز: امروز روزی است که دخترکان شیرین زبان چشم به راه پدرند تا از راه برسد و خود را در آغوش گرمش رها کنند و بپرسند: بابا هدیه‌ی من کجاست؟
آخر می‌دانید دخترها بابایی هستند هیچ چیز مثل یک بوسه‌ی پدر آرامشان نمی‌کند.
پدر دختر کوچکش را نوازش می‌کند بر صورتش بوسه می‌زند و عروسکی زیبا درست مثل خودش به او هدیه می‌دهد.
و این حکایت روز دختر است.

اما خب قصه‌ی امروز من کمی متفاوت‌تر است.
قصه‌ی دختری ۴ ساله که حالا پدرش از بهشت برایش بوسه می‌فرستد و مواظب اوست.
سال گذشته و در آخرین خداحافظی، امیربابا(۱) یسنایش را به سینه فشرد و به او قول یک عروسک زیبا درست مثل خودش را داد و رفت!
امیر علی‌هویدی به سفر رفت. سفری به هزاران کیلومتر دورتر از وطن با لباس زیبای پاسداری بر تن و تفنگی بر دوش که ماموریتش حفظ حریم رقیه ی ۳ساله‌ی امام حسین(ع) و عمه جانش بود.. رفت تا کربلا دوباره تکرار نشود.. رفت تا دیگر گوشواره از گوش دخترکان نگیرند.. چادر خاکی مادر آتش نگیرد.. تا دیگر هیچ کودکی تازیانه نخورد و پاهایش تاول نزند.
یسنای عزیز! بابای مهربانت رفت تا بجنگد تا آدم بدها بدانند شیعه جگر شیر دارد و لبریز است از جوانمردی و دفاع می‌کند از عزیزانش و می‌جنگد با کسانی که دشمن خدا هستند.
امیربابا رفت تا تمام یسناهای ایران‌زمین خیالشان راحت باشد که هیچ‌کس حق آزار آنها را ندارد.
آری امیر پر کشید و نام او به عنوان اولین شهید مدافع حرم دزفول تا همیشه در تاریخ ثبت شد.
آه دزفول همان شهر موشک‌ها همان شهری که ۲۶۰۰ لاله خونین‌کفن را در خود جای داده تا به تمام جهان ثابت کند که مقاومت همیشه ادامه دارد…
و حالا پس از سال های سال دوباره پرچم آزادگی و استقامت در تمام جهان برافراشته شد امیر علی‌هویدی شهیدی دیگر بود که حالا تمام اهل دزفول او را می‌شناسند…
یسنا با مادرش به حرم سبزقبا(ع) می رود‌(۲) خیلی شلوغ است و همه عکس پدر را به دست دارند مادر شروع به حرف زدن می‌کند و می‌گوید: به بابای یسنا افتخار می‌کنم و اگر آقا اجازه دهد من و دخترم هم جان خود را در این راه می‌دهیم. شاید یسنای ۴ ساله متوجه حرف‌های مادر نشد ولی همه می‌دانستند که مادر زینب‌وار سخن می‌گوید.
یسنا به عکس پدر نگاه میکند که مثل همیشه به او لبخند می‌زند.
-بابا چیزی میخوای به من بگی؟ من قول میدم دختر خوبی باشم، یادم نرفته همیشه میگفتی یه آقا داری که اگه به حرفش گوش بدم دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو اذیت کنه.. بابا منم دلم میخواد مثل نهال و آرمیتا آقا رو ببینم منم میخوام براش نقاشی بکشم و اونم منو ناز کنه راستی بابا به آقا بگو واسه منم یه کلاه صورتی بگیره..
آیا ۴ خرداد روز مقاومت دزفول مردم این شهر به همراه یسنا به دیدار آقا می‌روند تا درد و دلشان را به تنها مرحم دردهایشان بگویند؟
امروز روز دختر است روز دختران مدافعان حرم.
و امروز من به این باور رسیدم که بعضی سفرها زندگی می‌بخشند.
مثل سفر حضرت معصومه(س) سفر بابای رقیه(ع) و سفر امیربابا.
یسنای عزیز قصه‌ی شهادت بابا قصه‌ای فراموش ناشدنی است، خوش به حال تو و خوش به حال او، که پدرت برای همیشه در تاریخ جاودانه شد.
خدایا زندگی و مرگ ما را محمدی(ص) قرار ده.

یسنا4

۱: یسنا پدر خود را امیربابا صدا می‌کرد.

۲: اشاره به مراسم استقبال از پیکر شهید

مجیدفقیهی