تازه شهید رجایی نخست وزیر شده بود. آن زمان ما همسایه او بودیم. صبح اول وقت داشتیم نخاله های ساختمانی بنایی منزل را می بردیم بیرون. یک لحظه شهید رجایی را دیدم که نان به دست می آید. بعد از احوال‌پرسی گفت: اگر کمک می‌خواهید به کمکتان بیایم؟ از او تشکر کردم و او هم به خانه رفت.

… بعد از چند دقیقه با کمال تعجب دیدم شهید رجایی برگشت آستین‌هایش را بالا زد و به کمک ما آمد. هر چه اصرار کردم که شما زحمت نکشید، فایده‌ای نداشت؛ می‌گفت: همسایه بودن یعنی همین!(۱)

* * *

چطور یک دولتمرد که در مسئولیت نخست‌وزیری است می‌تواند تا این اندازه خاکی باشد؟ احترام به همسایه و بنایی کردن داوطلبانه برایشان آن هم توسط عالی‌ترین مقام اجرایی کشور عجیب به نظرمان می رسد.

امروزه فرهنگ برخی سیاستمداران، دولتمردان و مردم کشورمان عوض شده. دیگر معنویت، سادگی و سبقت گرفتن از هم برای خدمت بیشتر به انقلاب و مردم جایگاهی ندارد. اشرافی‌گری، حقوق نجومی‌تر و رانت و اختلاس و پارتی‌بازی در بورس است.

فقط فکرتان به پست و صندلی ریاست نرود. هزار پست و عنوان و اختیار هر روز برای همه ما پیش می‌آید که برای آن تصمیم میگیریم. آیا به “حرام” نه می‌گوییم؟ یا با پارتی‌بازی و … کارش را راه میندازیم؟ نکند کار ارباب رجوع خیر و زبانم لال! واجب را راه نیاندازیم. خدایا یک لحظه و یک پلک روی هم گذاشتن مرا به حال خودم نگذار و مزه عشق خود را به من بچشان.

ما ظاهر روایات را زیاد شنیده ایم. روایاتی در خصوص رعایت حق همسایگان، نیازردن و احترام گذاشتن به ایشان، اما چقدر به آنها عمل می‌کنیم؟

دلم یاد یک همسایه افتاد، از مادر هم مهربان‌تر، با کوچکترین خوبی از طرف ما خوشحال می‌شود و در صورتی که گناه بزرگی مرتکب شویم می‌پوشاند و اگر توبه کنیم می‌بخشد.
می‌گوید: خیالی نیست! بیا می‌بخشمت، من هنوز دوستت دارم بنده‌ی من، یک وقت فکر نکنی نعمتم را از تو میگیرم. فقط گناه نکن که حال عبادت و راز و نیاز از تو گرفته می‌شود. دو روز دنیا می‌گذرد. باید به گونه‌ای زندگی کنی که به بهشت بیایی تا بهتر بتوانم از تو پذیرایی کنم مهمان خوبم…
ای کاش کمی کمتر دل همسایه همیشگیمان را خون کنیم؛ همان که از همه به ما نزدیکتر است.
۱ راوی: همسایه شهید رجایی منبع: سالنامه یاران ناب ۱۳۹۱
مجید فقیهی