دزفول امروز: مادرش می گفت فرزند اولم بود و بسیار عزیز!
در کارهای منزل یاری ام می کرد. گاهی حتی ظرف ها را می شست و همیشه احترام من و پدرش را نگه می داشت…
می گفت خیلی سخاوتمند بود گاهی او را می دیدیم که در بیمارستان نسخه های بیماران را می گیرد و برایشان دارو تهیه می کند . سعی می کرد به نیازمندان کمک کند ولی همیشه ناشناس باقی بماند، نکند یک وقت کسی شرمنده شود!.

خواهرش می گفت: خیلی اهل مطالعه بود همیشه برایمان کتاب تهیه می کرد و ما را وا می داشت آنها را مطالعه کنیم تا به معلوماتمان اضافه شود. با اینکه معلم ریاضی بود ولی در فعالیت های قرآنی هم شرکت داشت. همیشه منظم بود و کارهای شخصی اش را خودش انجام می داد هیچ وقت اجازه نمی داد کسی حتی پیراهن تنش را تمیز کند.

مادر می گفت از زمانی که محصل بود به فعالیت های مختلف اشتغال داشت از جمله اینکه همیشه به قم سفر می کرد و در مبارزات انقلابی مردم علیه رژیم شاه حضوری فعال داشت. حتی وقتی که انقلاب پیروز شد در بحبوحه ی فعالیت گروهک های تروریستی و منافقین هم دست از مبارزه برنداشت و به کردستان رفت تا در برابر دشمنان بایستد و از کشور و دینش حمایت کند… حس مسئولیت بالایی داشت آنقدر که نمی توانست نسبت به اتفاقات اطرافش بی خیال باشد.
وقتی جنگ شروع شد و دزفول مورد هجوم موشک ها قرار گرفت و آن همه آوار و مصیبت بر سر مردم فرود آمد بی هیچ چشمداشتی به مردم و زخمی ها کمک می کرد و در این راه ثابت قدم بود.
مادر می گفت آن روزی که تصمیم گرفت به آبادان برود درست جایی که دشمن حضور داشت و خرابی های جنگ شعله ور بود مانعش نشدم مگر می توانستم او را از راه و هدف مقدسی که داشت منصرف کنم؟.
زمانی تصمیم گرفت به جبهه های جنگ عزیمت کند که تازه داماد بود هنوز چند ماه از ازدواجش نگذشته بود که شهید شد.
حس انسان دوستی و دفاع از کشور و انقلاب را بر تمام علایق دنیایی اش ترجیح می داد.
مادر ادامه داد یک روز مشغول خواندن نماز بودم بین دو نماز صدایی شنیدم صدای فرزندم نعمت بود که می گفت: مادر… مادر… صدا آن قدر واضح و شفاف بود که گمان بردم نعمت برگشته است از جا برخاستم و به سمت در رفتم اما وقتی در را گشودم دیدم هیچ کس آنجا نیست. فردا بود که خبر شهادتش را به من دادند. از هم رزم شهیدش خواستم تا همه چیز را برایم تعریف کند او می گفت در آبادان که بودیم خیلی از مردم بی خانمان و آواره شده بودند نعمت آنجا بود تا به مردم بی پناه کمک کند تا برایشان آب و غذا و امکانات فراهم کند. می گفت روز شهادتش داشت برای جنگ زده ها آب می برد که در بین راه توسط دشمن شهید شد (همانند مولایش حضرت عباس(ع)).
یک جایی مادر بغضش ترکید و اشک ریخت وقتی گفت هم رزمش برایم تعریف کرده که نعمت همیشه به یاد مادرش بوده است.
مادر گفت وقتی ساک و وسایل شخص اش را برایم آوردند آنها را نگه داشتم وصیت نامه اش هم بود همه چیز را در آن ذکر کرده بود و هیچ چیز را از یاد نبرده بود.
از او خواستم تا آن را برایمان بخواند تا ما هم از آخرین توصیه های این دلاور مرد سرزمینمان آگاه شویم اما مادر گفت در همان زمان جنگ یک روز موشک به خانه اصابت کرد و همه چیز به کلی نابود شد.

خواهر شهید گفت از آن شبی که به منزل مادرم تلفن کردید و قرار شد برای مصاحبه به اینجا بیایید او خیلی خوشحال است از اینکه می بیند کسی به یاد فرزند شهیدش هست دلش آرام می گیرد.
همیشه در جمع های خانوادگی از برادرم و خاطراتش و ویژگی های اخلاقی اش حرف می زند.

مادر درد و دلی نداشت ولی می گفت دوست دارم یاد و راه فرزند شهیدم زنده باشد و اگر برنامه یا مراسمی برای شهدا بود از او هم یاد شود.
خواهر شهید ادامه داد مادرم وقتی در سطح شهر یا جاده تصاویر شهدا را می بیند یاد برادرم می کند و می گوید پس عکس پسر من کجاست؟ من دوست ندارم فرزندم فراموش شود. دلم میخواهد یاد و راه فرزندم همیشه زنده بماند. می گوید عکس فرزند شهیدم همیشه بالای سرم هست.
نعمت اله صفار پور شهید معلم شهرمان در سن ۲۳ سالگی در شهرستان آبادان زمانی که به یاری جنگ زده ها رفته بود توسط اصابت توپ دشمن به مقام بلند شهادت دست یافت.

یادش گرامی و راهش پر رهرو

مریم امیدیان- دزفول امروز

photo_01 photo_02 photo_03