علی موجودی در وبلاگ الف دزفول در تازه ترین پست خود نوشت:

برگ اول: آشنایی

صدای تلفن همراهم بلند شد. اسم «دکتر سیدقلندر» افتاده بود روی صفحه ی گوشی. دکتر از جانبازان دوران دفاع مقدس است و آدم اهل دل و با صفا و خوش مَشربی است. یقین کردم در خصوص  «الف دزفول» حرفی دارد؛ چون وقتی تماس می گیرد، محور حرفمان در خصوص قصه ی آن هشت سال عاشقی است. گوشی را برداشتم. دکتر قصه ی آزاده ی جانبازی را برایم روایت کرد که بی قراریم برای دیدنش یک روز بیشتر دوام نیاورد. وقتی از « محمد عیسوندزیبایی» و وضعیتی که دارد، خبردار شدم، بلافاصله ساعتی را برای دیدنش هماهنگ کردم تا از نزدیک ببینمش و دقایقی را پای درددل هایش بنشینم، غافل از اینکه جنس درد دل های آقای عیسوند جنس دیگری بود.

 

 

برگ دوم: دیدار

اواخر تایم اداری بود که رفتم درمانگاه تأمین اجتماعی دزفول. تجدید دیدار با دکتر سیدقلندر بعد از مدت ها برایم شیرین بود. بعد از خوش و بشی با دکتر، از او خواستم آن گمنام بی نام و نشان شهرم را صدا کند. دلاور و پهلوانی را که تا کنون پشت پرده ی گمنامی که نه، پشت دیوار بی خیالی ما آدم ها، دیده نشده بود.

دکتر تماس گرفت و چند لحظه بعد، آقای عیسوند با لبخند وارد اتاق شد. قد بلند، با صورتی کشیده و موهایی که بهشان نمی آمد توی آسیاب گَردِ سفیدی گرفته باشند. به احترام حرمتی که نزد فرشتگان دارد، تمام قد ایستادم. به گونه ای در آغوشم گرفت که گویی سالهاست رفیق گرمابه و گلستانیم. صفا و سادگی از وجودش می بارید. نشست رو برویم. دکتر گفت : «این تو و این آقای عیسوند! هر چی می خوای بپرس ازش!»

آقای عیسوند که معلوم بود عجله دارد که برود و به کارهایش برسد، گفت:«در خدمتم!» و من هم بی مقدمه رفتم سراغ اصل موضوع.

 

برگ سوم:  روایت زخم

گفتم: «از قصه ی اسارت برایم بگویید؟»

گفت: «بیست ساله بودم و جمعی تیپ ۵۵ هوابرد ارتش که در منطقه ی نفت شهر سومار به اسارت دشمن درآمدم و در مدت اسارت، زندان های متعددی را تجربه کردم. از العماره و بعقوبه بگیر تا کرکوک. ما جزو مفقودالاثرها بودیم و مدام به ما می گفتند که هیچ کس از شما خبری ندارد و همین بهترین بهانه بود که همه جوره شکنجه مان بدهند»

آقای عیسوند، آنقدر ساده و صمیمی و بی ریا، حرف هایش را شروع کرد که آدم مشتاق می شد بیشتر با او دمخور شود. گفتم: «از شکنجه ها بگویید!»

گفت : «از کجایش بگویم؟ مگر بلایی مانده بود که سر ما نیاورند! در بعقوبه، همه شان بعثی بودند و شیعه بین آنها نبود. رحم و مروت حالیشان نبود. پایه ثابت شکنجه ی ما این بود که روزی سه بار به قصد کشت کتکمان می زند، با انواع کابل ها و چوب و هر چه که دم دستشان بود. مشت و لگدهایشان دیگر بماند. آنقدر می زدند تا خودشان خسته می شدند و این حکایت تکراری هر روزمان بود. تعدادی از بچه ها در اثر همین شکنجه ها شهید شدند. گاهی فاضلاب را زیر پایمان باز می کردند و گاهی داغمان می کردند و گاهی هم بچه ها را می گذاشتند توی قیر داغ. توی یک سالن زیر زمینی که هزارمترهم نمی شد قریب به ۷۰۰ نفرمان را نگه داشته بودند که دستشویی هم نداشت. از سوراخ پنجره برایمان نان خشک و پوست سیب زمینی و پوست بادمجان می ریختند و این غذایمان بود.»

آقای عیسوند به اینجا که رسید از توی گوشی اش کلیپی برایم پخش کرد که صحنه ی واقعی شکنجه ی اسرا بود و  آنقدر با کابل و میله گرد،  اسرا را می زدند تا بیهوش می شدند. کلیپ که به پایان رسید گفت: «ما را بدتر از اینها می زدند»

 esvand2

گفتم :«از زخم و جراحات خودتان بگویید!»

گفت: «آنقدر با کابل روی پاهایم زدند که پنجه ی پایم تقریباً بی حس است. از درد کمر که دیگر اصلاً حرف نزنم بهتر است که خدا می داند چقدر ضربه ی کابل خورده و از لگدی که یکیشان به شکمم زد و آنقدر اوضاعم به هم ریخت که مجبور شدند مرا به بیمارستان بغداد انتقال داده و همانجا عمل جراحی روی شکمم انجام دهند! اما مهمترین یادگاری که از آنجا برایم مانده است، همین نخوابیدن است»

و آقای عیسوند رسید به اصل داستان! همان قصه ای که شاید بزرگترین یادگاری تلخ او از اسارت باشد و تمام آنچه تا اینجا از زخم های اسارت گفته بود، در مقابل این داستان فرعیات باشد.

«در اثر ضربه هایی که با کابل به سرم زده اند، دیگر نمی توانم بخوابم. سال های سال است که طعم خواب را تجربه نکرده ام. دراز می کشم، بدنم خستگی را حس می کند، روی چشم هایم پارچه ی سیاه می کشم، اما خواب ، بی خواب . . . »

 گفتم :«یعنی شما قریب به سی سال است نخوابیده اید؟» و آقای عیسوند به تلخی سری تکان داد به نشانه ی تأیید و من دوباره پرسیدم: «پیگیر حل این مشکل شده اید؟»

و از اینجا دکتر سید قلندر ادامه داد : «همه جور دارویی را روی او امتحان کرده ایم. همه جور درمانی را پیگیری کرده است، اما داروها روی بدنش جواب نمی دهد. حتی با مورفین هم نتوانسته ایم چند لحظه خواب را به چشمان آقای عیسوند بیاوریم!»

چند لحظه ای سکوت اتاق را فرا گرفت. نه من حرفی برای گفتن داشتم و نه دکتر سیدقلندر و نه آقای عیسوند که با لبخندی تلخ داشت به من نگاه می کرد و معلوم بود عجله دارد که برود و به کارهایش برسد.

سکوت را شکستم و گفتم : «در مدت اسارت صلیب سرخ سراغتان نیامد؟ »

گفت: «نه! اصلاً. نزدیکی های آزادی مان، صلیب آمد و برای اولین بار بهمان لباس دادند و کمی وضع غذایمان بهتر شد. آزاد هم که شدیم،آنقدر قیافه ام در اثر شکنجه ها و وضعیت بد آنجا عوض شده بود که تا شش ماه هنوز خانواده ام قبول نمی کردند من محمد هستم! آخر برایم حتی مزار هم درست کرده بودند. می گفتند این پسر ما نیست!» و بعد عکس جوانی هایش را نشانم داد و تنها عکسی را که از دوران اسارت به یادگار داشت.

 esvand

برگ چهارم: روایت امروز

 پرسیدم: « حالا درصد جانبازی بهتان داده اند؟»

گفت:«۳۰ درصد جانبازی دارم! شیمیایی هم شده ام که قرار است همین روزها بروم کمیسیون برای تعیین درصد شیمیایی! علاوه بر همه ی اینها که گفتم، ۶۰ درصد ریه هایم مشکل دارد و مدام باید اسپره همراهم باشد. سه کیسه دارو دارم توی خانه! »

پرسیدم: «حالا برای داروهایت بنیاد کمکتان می کند!»

در نهایت نجابت و با لبخند گفت: «خدا را شکر! الحمد لله! برای داروها مشکل خاصی ندارم، تأمین می کنند. دستشان درد نکند. روی این مسئله گله ای ندارم!  اما مشکل من چیز دیگری است! مشکل من کارم است! کاری که دارم با آن زجر می کشم و شکنجه می شوم و کسی به دادم نمی رسد! شما را بخدا اگر می توانید مرا از این «خدمات» نجات دهید!»

esvand3

اینجای داستان را دکتر سید قلندر توی تلفن اشاره هم نکرده بود! نگاهی به دکتر انداختم که داشت مدام سرش را به حسرت تکان می داد. با تعجب گفتم : «خدمات! شما که روی اتیکت لباستان نوشته است : «منشی پزشک»! مگر شما منشی نیستید؟! »

گفت : «نه! ردیف شغلی من منشی پزشک است، اما مجبورم کرده اند کار خدماتی انجام دهم! و اعتراض هایم هم راه به جایی ندارد!»

گفتم:«یعنی خالی کردن سطل و ضدعفونی کردن و تمیز کردن زمین و … ؟! این کار شماست؟»

گفت: «اینجا حرمتم حفظ نمی شود! منِ جانبازِ آزاده، با این وضعیتی که شرح دادم، باید کار خدماتی بکنم!؟ این موادی که برای نظافت استفاده می کنم برای ریه ام مضر است. مدام باید اسپره دستم باشد! حالم بد می شود! اما کسی محل نمی گذارد!»

چشمم را دوباره چرخاندم سمت دکتر سید قلندر! با آن همه روحیه شاداب و سرزنده اش، سرش پایین بود و حرف نمی زد و من دقیقاً زمانی که فکر می کردم سوژه ی مصاحبه ام،«سی سال نخوابیدن» این جانباز سرافراز است، فهمیدم داستان، داستان دیگری است و دکتر اینجای ماجرا را نگفته است تا من خودم به چشم ببینم و به گوش بشنوم.

 زبانم بند آمده بود و اینجا انگار که سرِ درد دل آقای عیسوند باز شده باشد، گفت: «اینجا، در سالروز ورود آزادگان به من حتی یک تبریک زبانی هم نگفتند! دیگر هدیه و تقدیرنامه و . . . پیشکش! حتی زمانی که به دلیل مشکلات جسمی ام مرخصی می روم، جز بداخلاقی نمی بینم، جز طعنه و کنایه و زخم زبان! و اینکه نباید مرخصی بروم و اینکه برو خودت را بازنشست کن! چون سنم هنوز به ۵۰ نرسیده نمی توانم بازنشست شوم. شما را بخدا نجاتم دهید از این خدمات! یک کاری کنید برایم! من از هیچ کس و هیچ نهاد و ارگانی برای دردهای جسمی ام انتظاری ندارم. خدا را شکر! اما مرا از این خدمات خلاص کنید! من اینطوری زجر می کشم!»

به دکتر گفتم : «من دیگر حرفی ندارم! سوالی ندارم! » برخاستم و دوباره آقای عیسوند را در آغوش گرفتم و گفتم:«خدا بزرگ است! حل می شود ان شاءالله»

 esvand5

تصویربخشی از داروهای آقای عیسوند

برگ پنجم : امان از فراموشی

آقای عیسوند رفت و من هم با دکتر خداحافظی کردم و با بغض از درمانگاه زدم بیرون. کل راه خانه را داشتم به این فکر می کردم که برخی مسئولین چقدر می توانند قدرنشناس باشد و با غیرت فاصله بگیرند!

چه عقده و کینه ای با این بچه های جانباز می تواند چنین شرایطی را برای آقای عیسوند رقم زده باشد؟

آن روزگاری که محمد عیسوند و همرزمانش زیر مشت و لگد و کابل عراقی ها ، طعم مرگ را روزی سه بار تجربه می کردند و پوست سیب زمینی و بادنجان می خوردند، تا عزت سرزمینمان زمین نخورد؛ عده ای که امروز حب و بغض ریاست دارند، در کدام سوراخ پنهان بودند؟

آن روزی که عیسوند ها دست دشمن افتادند، تا ناموس مان دست دشمن نیفتد و بر وجبی از خاکمان ردپای دشمن نماند، عده ای که امروز ادعای سواد و مهندسی و دکترایشان کمر کوه می شکند کجا بودند؟

آن روزی که سیاهی قیرداغ رامی ریختند روی بدن این بچه ها، عده ای که در خنکای مصنوعی بی خیالی، شانه به شانه ی دنیاطلبی ، نان داغ بر سفره های رنگین لقمه می گرفتند کجا بودند؟

آن روزی که بدن عیسوند ها را با کابل و میله گرد کباب می کردند، عده ای که برخی شان امروز خط اتوی کت و شلوارمدیریتشان سر خروس می برد، کجای عالم، کباب داغ می زدند به بدن؟

همانانکه به بهانه ی درس خواندن و اینکه فردا مملکت دکتر و مهندس می خواهد، پایشان لحظه ای به میدان های نبرد باز نشد و هنگام غنایم برگشتند و امروز چسبیده اند به میزها و مسئولیت ها  و بجای اینکه خود را مدیون محمد عیسوندها بدانند و حرمتشان کنند، سوهان روحشان می شوند و زور می گویند بهشان.

نمی دانم چگونه می خواهند روزگاری پاسخگوی چنین بی حرمتی هایی باشند که در حق جانبازان مملکت می کنند؟ کسانی که طول و عرض میزشان را مدیون این بچه ها هستند، اما ذره ای احترام و قدرشناسی و غیرت نیاموخته اند.

آقای عیسوند ، این آزاده ی جانباز، هر کجای دنیا که زندگی می کرد و مدال افتخارِ زخم برداشتن در جنگ را بر سینه داشت، به بلندای کوه حرمت داشت و به وسعت دشت آسایش. اما امروز باید برای لقمه ای نان حلال که برای زن و بچه اش می برد، با آن همه مدال افتخار و آن همه زخمی که بر بدن و بر دل دارد، کارهای خدماتی درمانگاه را با بدترین شرایط جسمی اش، انجام دهد. سطل زباله خالی کند و زمین را تی بکشد و . . . .


برگ آخر : یک تقاضا

همه ی اینها را نوشتم تا از مسئولین محترم شهرم بخواهم، تنها آرزوی این آزاده ی جانباز را برآورده کنند. آخر در شهرمان هنوز مسئول دلسوز و غیرتمند هم پیدا می شود. کار سختی که نیست. آقای عیسوند می گوید: «مرا از خدمات نجات دهید! همین!».  آقایان مسئول! این خواسته ی بزرگی نیست! در مقابل آن همه زجر و شکنجه ای که او برای آسایش امروز ما کشیده است. این کمترین خواسته اش را برآورده کنید و با تغییر نوع مسئولیت آقای عیسوند در درمانگاه،کمترین آرامش را به او هدیه کنید.

فرماندار محترم! نماینده محترم مردم دزفول در مجلس شورای اسلامی ! مسئولین محترم سازمان تأمین اجتماعی! چشم ما و چشم آقای عیسوند و چشم تمام کسانی که برای این قهرمانان و پهلوانان وطن حرمت قائلند، به دست شماست.

یاعلی