علی موجودی در الف دزفول نوشت:

با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی توی دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور وبرم پر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را که  آدم وقتی می خواهد شهید شود، وقتی یقین می کند به پرواز و وقتی در و دیوار برایش نشانه می شوند ، شوقی سراسر وجودش را می گیرد و شعله ای توی دلش زبانه می کشد که دیدن کجا و شنیدن کجا.

 همان چند خط را هم در اوج شور وصل نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به باب وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن گلوله و از اینجا به بعد تصاویری که شما دیدید و من دیدم، تفاوتی دارد از زمین تا آسمان هفتم.

شما دیدید که من آرام و بی صدا و بدون اینکه ناله ای کنم ، افتادم روی زمین و من دیدم که پس از صدای آن گلوله، سبک شدم. سبک تر از همیشه. خودم را دیدم روی زمین و خونی را که آرام آرام  به سردی خاک، گرمی می داد. سبک تر از همیشه ایستاده بودم بالای سر خودم که دیدم همه اطراف پرشد از نور. تلفیقی بود از نور و از عطر. دیگر نه سینه ام تنگ بود و نه قلبم تپش تپش بی تابی.

گِرد من پر شده بود از فرشتگان و آدم هایی که ویژگی مشترکشان نور بود. برخی هاشان را انگار دیده بودم. قیافه شان آشنا بود و برخی هاشان هم صورتشان چشمه ی نور بود و من فقط نور می دیدم. قاعده ی های زمان و مکان تغییر کرده بود. هم می شد آدم های دور و برم را ببینم و هم تصاویر آن دنیای متفاوت را.

هم لبخندهای این فرشتگان را و هم گریه بچه هایی را که سیدِ افتاده بر زمین را با اشک می بردند و این وسط من فقط لبخند می زدم. اصلاً اینجا لبخند نزنی نمی شود. حسی است که خدا قسمتتان کند.

باید می رفتم. به همراه آن پیکری که سال های سال بارم را به دوش کشید. پیکری که سال ها نگذاشتمش آرام و قرار داشته باشد. پیکری که سال ها تاب و قرار را از او گرفتم و اینک در نهایت آرامش و سکون روی دست بچه ها می رفت. باید می رفتم و گام به گام با او بودم.

با پرواز قرار شد مرا برسانند به شما. پرواز در پرواز.  سیدِ خوابیده در تابوت را هواپیما پرواز می داد و من خود حین پرواز ، درپرواز. تا اینکه رسیدم کنارتان. از آن بالا همه چیز را دیدم. اشک هایتان را ، گریه هایتان را ، حرف هایتان را.

گفتم. حس غریبی است. اینجا قاعده هایش خیلی فرق می کند. انگار آدم تکثیر می شود. کنار هر کدامتان بودم انگار و مَحرم درد تک تک تان و این برای خودم هم غریب بود. عجب دنیای غریبی است اینجا و عجب قاعده هایی دارد برای خودش.

و شما گمان می کردید که مرا دارید روی شانه هایتان این جا و آن جا می برید ، در صورتیکه من خودم هر جا که می­خواستم می رفتم. فقط لازم بود اراده کنم.

یک سر رفتم خانه ، کنار مادرم. کنار بابا! که محکم ایستاده بود. اما من خبر داشتم که آشوبی است در دلش. اما همانجا فرشته ای دفتری نشانم داد که برگ هایش را نمی شد بشمارم. می گفت: این ها اجر و پاداش صبری است که برای مادرت و پدرت داده اند دستمان و بعد گفت: الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَهٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ وَأُولَـئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ. گفت این ها همان صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَهٌ است.

و عده ای ملائکه را می دیدم که دور بابا و مادر دارند طواف می کنند و می گفتند که این همان وعده ی تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَهُ است برایشان و رفته اند تا در گوششان أَبشِروا بِالجَنَّهِ الَّتی کُنتُم توعَدونَ را زمزمه کنند.

من سرخوش از طراوتی که حس می کردم، هروله می کردم به هر طرف. بین خانه و سیدِ توی سردخانه و شهید آباد و مزاری که قبلاً خودم جایش را به «محمدباقر» نشان داده بودم. می رفتم و می آمدم.

 تا اینکه تابوت را دیدم که روی شانه هایتان می رود. شما می دیدید که تابوت روی شانه هایتان در آن شور جمعیت دارد به شتاب می رود و من چیز دیگری می دیدم. شما می دیدید که سید را سفیدپوش سرازیر کردند توی آن حفره و من چیز دیگری می دیدم.

شما می دیدید و من می دیدیم و این دیدن های شما و دیدن من همه جوره متفاوت است و اینکه من چه دیدم و پس از آن چه گذشت، همه اش بماند. اینها همان اسراری است که خداوند اجازه فاش کردنش را به ما نمی دهد.

فقط امروز آمده ام کنارتان تا بگویم من هم بینتان هستم. همیشه. دمادم.  «من زنده ام»

وعده ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً حق و حقیقت است و من زنده ام و می بینم و فقط دست تقدیر و قاعده ها نمی گذارد شما  مرا ببینید. اما بین خودمان باشد. دیدن همیشه چشم نمی خواهد بچه ها. سربسته بگویم. شاید زینب(س)، حسینش را از بویش شناخته باشد.

بچه ها!  آمده ام بگویم خدا به تمام وعده هایی که داده بود عمل کرد. اینجا مرا آورده اند کنار مابقی شهدا. همان قاب و سنگ هایی را  که شب ها در خلوت آرامشان قدم می زدم و مناجات می کردم، امروز کنارشان هستم. همه هستند. با اینکه از نسلشان نیستم، اما انگار سال های سال است عقد اخوت داریم با هم. همه شان تحویلم می­گیرند.

 همه ی شهدا به استقبالم آمدند و مرا با خودشان بردند و فرشتگان مأمور هم راهم داده اند در شهرالشهدای این دنیای غریب که همه ی قاعده هایش تفاوت دارد با دنیا و هر کس لحظه ای از اینجا را تجربه کند، کل دنیا و زیباییهایش از چشمش خواهد افتاد. عجب دنیای زیبایی است اینجا، نه به خاطر نعمت هایش که به خاطر آدم هایش.

 بچه ها! اینجا همه چیز حساب و کتاب دارد و ثبت شده است. تا قیامت برسد و حساب و کتاب ها شروع شود، خداوند فعلاً قصرهایی به ما داده است که گذران روزگار کنیم تا روز حساب و غریب روزگاری است اینجا، غریب روزگاری است.  اگر این همه نعمت بیشماری که اینجا داریم، بهشت نیست ، پس بهشت دیگر چگونه جایی است و چه نعمتی بالاتر از همنشینی با شهدا. شهدایی که دیگر سنگ و عکس و قاب نیستند. دیدنشان، حس کردنشان و هم نفسی و همصحبتی شان لذتی مضاعف دارد و وصف نشدنی.

بچه ها! اینجا همه چیز ثبت شده است.  نیت هایمان ، ذکرهایی که گفتیم، قدم هایی که برداشتیم،  مناجات هایمان ، شوخی هایمان ، خنده هایمان ، گریه هایمان ، همه و همه ثبت شده است.

به ازای هر کاری که خالصانه در راه خدا انجام داده ایم، چنان پاداش هایی  به ما داده اند که مدام آرزو می کنم ای کاش در دنیا حتی نفسی هم جز برای خدا نمی کشیدم و اینجا آدم  بخاطر لحظه هایی که بدون یاد خدا بوده است سراسر  وجودش حسرت می شود.

با اینکه اینجا بهشت برزخی است اما همه چیز هست. سُرُرٍ مَّوْضُونَهٍ  ،  مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ  ،  یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ ، أَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ  ،  فَاکِهَهٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ ، لَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ ،  همه چیز هست.  همه چیز . . .

اما فرشتگان خدا هنوز هم توی کار شهدا متحیرند. همه و همه خانه هایی وسیع و نعمت هایی فراوان دارند ، اما هیچکدامشان نزدیک این نعمت ها هم نمی شوند. آخر اگر دلبسته خانه و حور و شراب و میوه بودند که دل از شهر نمی کندند.

اینجا بچه ها همین که دورهمند یعنی بزرگترین نعمت را دارند. میوه و شیر و عسل به چه کارشان می آید؟ اینجا بچه ها همه تشنه دیدارند. گوش به زنگ و منتظر تا کی وعده دیدار باشد. آخر هر از چندگاهی بچه را می برند پابوس امام حسین(ع).

اینجا بچه ها دور آقا حلقه می زنند و باز هم هق هق گریه  است و شانه هایی که می لرزد از شادی وصال و شوق دیدار و منِ تازه وارد هم آنجا می نشینم و مات می شوم به تصاویر پیش رویم و مثل همیشه ساکتم.

این بچه ها قانون بهشت را به هم می زده اند که خداوند بهشت را برای لذت ساخته است و اینان لذتی جز وصال یار ندارند. اینجا شور، شور وصال است و شوق شوق دیدار و واقعاً بهشت با آدم هایش بهشت است نه با نهر و درخت و شیر و عسل و سایه و حورش و ما اینجا همه سرخوشیم به وصال.

بس است دیگر. خسته تان کردم! نه؟

می دانم کسی توی دنیای شما باشد و از جایگاه شهدا برایش بگویند چه حالی می شود که بارها و بارها این حال را تجربه کرده ام. اما خبرهای خوبی هم برایتان دارم.

می خواهم بگویم عجله نکنید. هر کدامتان نوبتی دارد . وقتش که برسد می آیید اینطرف سمت ما. معبر تنگ شهادت ، کم کم دروازه خواهد شد برایتان و بازار شهادت دوباره رونق از سر خواهد گرفت.

اینجا خانه هایی دیده ام که بر سردرشان نام برخی از شما با نور می درخشد. قصه را از فرشتگان که پرسیدم، گفتند قرار است برخی از رفقایتان  بیایید اینجا و ما این خانه ها را برایشان آماده کرده ایم.

ذوق زده شدید! نه؟ شرمنده! اینکه کدامتان و کی! این را اجازه ندادند که بگویم. اما آمده ام که بگویم «من ینتظر » بمانید  و « ما بدلو تبدیلا» که پایان شیرین داستان نزدیک است.

بچه ها فقط دل نبندید که اینجا آمدن و  دل بستن به دنیایتان،  دو راه جدای از همند. اینجا دل هایی را انتخاب می کنند که وقتی فرشتگان خدا می شکافندشان جز خدا توی آن نبینند.

بچه ها! می دانم حال خیلی از شماها را . آخر خودم کشیده ام درد فراق را و فکر نکنید حالا که خودم در این سایه سار رحمت پروردگار آرمیده ام بیخیال شما هستم. ما به فکر شما هستیم ، اما شما هم باشید. آخر اینجا شهدا از برخی مردم گله دارند. این گله را به گوش مردم برسانید.

بگویید اینجا بچه ها می گویند: عصرهای پنجشنبه چرا گلزار خلوت است؟ بچه ها وقتی پایین می آیند و خلوتی گلزار ا می بینند، دلگیر می شوند. این که خیلی ها دارند راه و مرام شهدا را فراموش می کنند. اینکه خیلی ها دل می بندند به دنیا و بی خیال شهدا می شوند. اینکه خیلی ها راهشان را نمی روند . . .

اینجا هنوز حسین بیدخ دارد زمزمه می کند که برادر! می روم تا تو بیایی ! اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای. اینجا هنوز حسین بیدخ نگران است. نگران روزی که از آن خبر داده بود که شهدا از یاد می روند.

اینجا هنوز مجید طیب طاهر می گوید : «دیدید وصیتمان را با نصیحتمان اشتباه گرفتند و راهمان را نرفتند!»

اینجا همه نگران شما هستند و گرنه خودشان که در عند ربهم یرزقون پروزدگارشان دارند جرعه جرعه وصال می نوشند.

راستی خبر خوب دیگری برایتان دارم.

اینجا بین بچه ها و فرشته ها زمزمه هایی است . زمزمه هایی از ظهور. بعضی بچه ها دارند دوره می بینند. فکر می کنم همان ها هستند که قرار است در رجعت باز گردند. شرمنده! نام آنان را هم اجازه ندارم بگویم! اما من با اینکه تازه رسیده ام حس می کنم خبرهایی هست. خبرهایی در راه است. به زودی. . .

قرار است آن اتفاق بزرگ که همه منتظرش هستیم فرا برسد.  کمربندهایتان را محکم ببندید و همه جوره مهیا شوید.

دیگر باید برگردم آسمان.

امروز خبر پیچیده بود بین بچه ها که قرار است شهدا را با آقا امام حسین(ع) ببرند امام رضا(ع) زیارت و بعدش هم ببرند بقیع.

نمی دانم! شاید قرار است زائر آن قبر گمشده هم باشیم، آخر آقا نشان قبر مادرش را خوب می داند.

آنجا حتماً دعایتان می کنیم.

راستی! من همیشه کنارتان هستم. من زنده ام. تأکید می کنم سیدمجتبی زنده است.

فعلا خداحافظتان باشد، دارند از آسمان صدایم می کنند.