دزفول امروز: شاید آن روز که از معتبرترین دانشگاه های آمریکا با ممتاز ترین درجه ی علمی موفق به کسب مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما شد کمتر کسی به این فکر می کرد که مقصد مصطفی از برکلی کالیفرنیا به منطقه ای محروم در حوالی سوسنگرد ختم می شود.

شاید همه ی دوستان و آشنایان تصور می کردند که حالا قرار است مصطفی را در کنار دیگر دانشمندان جهان در بهترین سطح  از یک زندگی ایده آل ببینند

او که تا به امروز مرد علم بود حالا تصمیمی دیگر گرفته است. روح بلند و حقیقت طلب او نمی توانست خدا را فقط در ذرات اتم و … جستجو کند.

مصطفی مسیری متفاوت برگزید و دیری نپایید که سر از بیروت درآورد و زندگی با یتیمان و محرومان را انتخاب کرد تا شاید آرامشی را که در آمریکا نیافته بود اینجا میان کودکان محروم پیدا کند.

او که سخت ترین دوره های چریکی را به مدت دو سال در مصر گذرانده بود حالا در لبنان قصد ایجاد یک پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم نیروهای ایرانی را داشت؛ اما حتی غاده همسر لبنانی اش هم قبل از ازدواج با او نمی دانست دارد با مردی زیر یک سقف می رود که درونش لبریز عشق و احساسی وصف ناشدنی است.

غاده می گوید: من هم اسم او را شنیده بودم اما فقط همین. درباره اش هیچ چیز نمی دانستم، ندیده بودمش، ولی مصطفی در تصورم آدم جنگ جوی خشنی بود.

وی تعریف می کند وقتی نقاشی شهید چمران را می بیند به شدت تحت تاثیر قرار می گیرد. ” یکی از نقاشی ها زمینه ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی می سوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود.

زیر این نقاشی به عربی شاعرانه ای نوشته شده بود: من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم  و کسی که به دنبال نور است این نور کوچک در قلبش بزرگ خواهد بود.

همسر شهید چمران تعریف می کند وقتی برای اولین بار مصطفی را می بیند لبخند و آرامشش او را حسابی غافلگیر می کند. شاید غاده هم مثل خیلی از ما آدم ها فکر نمی کرد کسی که در جنگ و خون زندگی می کند این قدر احساس داشته باشد اما چمران همین بود و چیزی جز عشق و دلدادگی نبود!

شاید مصطفی برای آدم های این روزگار عجیب و غریب باشد اما او یک حقیقت کاملا آشکار است. کسی که خدا را با تمام تار و پودش درک کرده بود و این اصلا چیز کمی نیست.

غاده در یکی از خاطراتش تعریف می کند: یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان – که لبنانی ها رسم دارند دور هم جمع می‌شوند – مصطفی موسسه ماند و نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم: «دوست دارم بدانم چرا نرفتید؟».

مصطفی گفت: «الان عید است. خیلی از بچه‌ها رفته‌اند پیش خانواده‌هاشان. این‌ها که رفته‌اند، وقتی برگردند، برای این دویست سیصد نفری که در مدرسه مانده‌اند تعریف می‌کنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچه‌ها ناهار بخورم، سرگرمشان کنم که این‌ها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند.»

گفتم: «خب چرا مامان برایمان غذا فرستاد، نخوردید؟ نان و پنیر خوردید.» گفت: «این غذای مدرسه است.» گفتم: « شما دیر آمدید. بچه‌ها نمی‌دیدند شما چه خورده‌اید.» اشکش جاری شد، گفت: «خدا که می‌بیند.»

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی پس از ۲۳ سال هجرت به وطن باز می گردد و همه توانش را برای خدمت به کشور و انقلاب می گذارد. روح او آرام نداشت و قرارش در همین مجاهدت ها و تلاش های صادقانه بود. مسئولیت وزارت دفاع و نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی از مناصب دکتر پس از بازگشت به ایران بود.

دکتر چمران در یک نیایش خود طی دوره نمایندگی مردم در مجلس اینچنین می گوید: «خدایا، مردم آنقدر به من  محبت کرده‏ اند و آنچنان مرا سرشار باران لطف و محبت خود کرده ‏اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می‏بینم که نمی‏توانم از عهده آن به در آیم. خدایا، تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برآیم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.»

وقتی هم که عراق بر کوس جنگ نواخت این مصطفی بود که باز نتوانست آرام بگیرد و آرامشش همان جا زیر دود تانک و گلوله و خمپاره بود جایی که حس می کند مشغول خدمت است و خدایش از او راضیست.

جنگ شروع شد و مصطفی به خوزستان رفت و در آنجا ستاد جنگ های نا منظم را تشکیل داد که ازقضا خدمات زیادی ارائه داد. ازجمله این خدمات ایجاد مهندسی فعال بود که با نصب پمپ های آب کنار کارون و احداث یک کانال آب کارون را به طرف تانک های دشمن روانه می ساخت این اقدام هوشمندانه رویای تسخیر اهواز توسط عراقی ها را برای همیشه نابود کرد.

روح آسمانی شهید چمران چنان خلوصی را در خود جای داده بود که غاده همسرش خاطره ی جالبی را از مجروحیت وی در اهواز تعریف می کند. غاده می گوید: حتی حاضر نبود کولر را روشن کنم. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون می آمد اما می گفت: چطور کولر روشن کنم وقتی بچه ها در جبهه زیر گرما می جنگند؟

و حالا از تپه های برکلی کالیفرنیا به دهلاویه می رسیم جایی که سکانس پایانی زندگی مصطفی به زیبایی هر چه تمام تر رقم می خورد. سحرگاه ۳۱ خردادماه ۶۰ بود. مصطفی به همه ی سنگرها سرکشی نموده و با رزمندگان دیده بوسی وخداحافظی کرد.

مصطفی رفت و در خط مقدم و نزدیک ترین نقطه به دشمن ایستاد. وجودش لبریز از شوق بینهایت شهادت بود. عجیب مرگ را به بازی گرفته بود.

تا چشم کار می کرد دود بود و آتش و خمپاره. خدایا اینجا فقط مرد می خواهد!

و مصطفای قصه ی ما اسطوره تر از تمام قهرمان هایی که از کودکی آنها را می شناسیم بی باک و شجاع مبارزه می کرد شاید چیز دیگری می دید که اینچنین از شوق سرشار بود و خیلی ناباورانه برای ما مرگ را به سخره گرفته بود.

سرانجام خمپاره ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره ها این مرد میدان علم و جهاد دکتر مصطفی چمران از این دیار فانی رخت بربست وبه دیدار معشوق شتافت.

آخرین نوشته ی مصطفی را لحظاتی قبل از شهادتش با هم می خوانیم:

ای حیات ! با تو وداع می کنم، با همه مظاهر و جبروتت. ای پاهای من! می دانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید.

این پیکر کوچک؛ ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را با سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ کنید. شما سال های دراز به من خدمت ها کرده اید. از شما آرزو می کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید.

ای دست های من! قوی و دقیق باشید. ای چشمان من ! تیزبین باشید. ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن. به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید.

من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم؛ آرامشی ابدی. چه ، این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»

مریم امیدیان- دزفول امروز


منبع گفتگوها: کتاب چمران به روایت همسر شهید؛ مولف: حبیبه جعفریان

از