دزفول امروز: یادش به خیر از کودکی رمضان برایم ماه دیگری بود. بابا چه حرصی می خورد برای اینکه سحری بخورم می گفت: “تو تا آخر اذان می توانی بخوری!”. پدر است دیگر، دنبال این بود چند لقمه بیشتر سحری بخورم و در روزه کله‌گنجشکی ام ضعف نکنم.

هنوز روزه بر من واجب نشده بود ولی مثل بچه ای که کفش های مادرش را می پوشد و احساس بزرگی می کند، با روزه کله‌گنجشکی بزرگی را تجربه می کردم و چه حس قشنگی بود. یک روز بعد از مدرسه به خانه مادربزرگ رفتم، اذان ظهر شد و یادم رفت چیزی بخورم تا روزه را افکار کنم؛ وای خدای من، من هم این بار مثل آدم بزرگ ها تا شب روزه می مانم. هنوز حس شیرین آن روز در وسط حیاط خانه مادربزرگ یادم هست…

همیشه رمضان برایم مثل نوروز و اسباب بازی های باغ وحش پلاستیکی دوران کودکی ام مهربان و خاطره انگیز بود. حس پلک هایی که به زور برای خوردن سحری باز می شد و تقلای پدر برای بیدار شدنم، حس خوردن سحری در لحظات آخر و هشدار گوینده رادیو که “فقط سه دقیقه تا اذان صبح باقی مانده است، لطفا امساک کنید!”.

امساک امساک امساک! مگر واژه ای نوستالژیک تر از امساک هم هست؟ امساک مزه ی عجله برای خوردن آخرین لقمه های سحری خوشمزه مادر و جرعه جرعه نوشیدن آب برای تشنه نماندن در روزه طولانی آن هم در گرمای طاقت فرسای دزفول را می دهد.

وای خدا سفره رمضان رفت و من هنوز گرسنه لقمه های رمضانی ام. همیشه روز آخر رمضان چشمه حسرت در دلم مثل زلال چشمانم می جوشد. پدر پیکان سفیدش را روشن می کرد و مادر سجاده ها را در کیسه ای می گذاشت، با پدر، مادر، برادر و خواهر ها به دنبال مادربزرگ می رفتیم و همگی سوار پیکان به سوی مصلای نمازجمعه حرکت می کردیم.

نماز عید فطر با شکوه بی نظیرش شاید از اولین تعریف های عظمت اسلام و وحدت مسلمانان برای من باشد. “اللهم اهل الکبریاء والعظمه…” قنوت زیبای نماز عید با آن لحن دلنشین تکرار می شد. وقتی به جمله ی “اسئلک بحق هذ الیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا” می رسید باران اشک مثل الان امانم نمی داد.

وای رمضان رفت، چه کنم؟ همچون نوزادی که خواب د‌وری مادرش را می بیند و زار زار می گرید اشک می ریختم فقط در نماز نمی توانستم های های فریاد بزنم.

بعد از نماز به شهیدآباد می رفتیم، سر مزار عمو علی شهیدم. مادربزرگ کلوچه پخته بود و سر مزار گذاشته بود؛ با آنکه مثل روزهای قبل معده ام عادت به نخوردن داشت نمی توانستم از کلوچه های خرمایی و شکری مادربزرگ که در تنور گلی پخته بود بگذرم.

امروز هم روز آخر رمضان است. نمی دانم چه اندازه از سفره رحمت خدا بهره گرفته ام. سال به سال رنگ و بوی معنویت در شهر کمرنگ تر می شود و حظ ما از رمضان کمتر. خدایا در الغوث الغوث های احیای شب قدر چه تقدیری برایم نوشته ای؟ امسال نوید سال بهتری برایم هست یا نه؟ خدا…

عید فطر برایم همیشه یادآور دست نوشته “امروز دیگر رمضان نیست” شهید قرآنی علی عطارروشن است:

“امروز دیگر هوا بوی بهشت نمی دهد. دیگر نمی توان افتخار به بندگی کرد. دیگر نمی توان امید داشت که می توان دعای روح بخش ابوحمزه را خواند. دیگر افتتاح به گوش نمی رسد. دیگر مردم به سوی مسجد نمی دوند. دیگر مؤذن اذان را با آوای رمضانی نمی خواند. امروز دیگر شیطان در بند نیست. دیگر مردم تقبل ا… اعمالکم را از ته دل نمی گویند. امروز دیگر بوی رمضان نمی آید.

خدایا خیلی دوست داشتم عید فطر فردا بود. شاید در این یک روز کارهایی می کردم که بیشتر به بخشوده شدن خود امیدوار می شدم. ولی امروز هم روز پر برکتی است. هنوز آثار ماه رمضان باقی است. امروز عید است، عید محمدی”.

یقین دارم که صاحبخانه هوای مهمان را دارد. از فضل و لطف خدای مهربان دور است که اشک های مهمانش را در آخرین لحظه های مهمانی ببیند و راضی اش نکند، همان که خدای گناهکاران است… یا اله العاصین.

عیدتان مبارک، التماس دعا

مجید فقیهی، دزفول امروز

کله‌گنجشکی