به گزارش “دزفول امروز“، صبح روزی خوش آب و هوا بود و قرارمان ساعت۹، دل کندن از خواب برای ما جوانان که شب‌هایمان تا صبح در تلگرام و اینستاگرام می‌گذرد سخت است.

اما مشخص بود «آقامحمد» حسابی برای زندگی‌اش برنامه دارد و حواسش به همه چیز هست. اگر دیر می‌رسیدم خیلی بد می‌شد. هر طور بود رفتم تا دیر به قرار نرسم.

من بودم و دفتر و مدادی که بجانم بسته بودند، آنها را در کیف گذاشتم و راه افتادم. سوالات زیادی در ذهنم بود که می‌خواستم پاسخ همه را بدانم. خدا کند باحوصله بحرف‌هایم گوش دهد.

در راه فکر می‌کردم زندگی کردن یک جانباز با یک چشم چگونه است؟ حتما سخت می‌شود! تازه اگر یک دست هم نداشته باشی سخت‌تر است. اما چیزی که بشدت ذهن مرا بخود مشغول کرده بود نوع نگاه آقامحمد بود که می‌توانست همه اینها را داشته باشد اما گذشت! یعنی می‌توان تا این حد فداکار و ازخودگذشته بود؟

سرگرم همین افکار بودم که خانه را پیدا کرده و زنگ در را زدم. ساعت۹:۱۵دقیقه بود.

با خود گفتم با یک دست و یک چشم زندگی به اندازه کافی سخت می‌شود، حالا آقامحمد با این همه ترکش که می‌گویند در بدنش جا مانده چه می‌کند؟

در که باز شد قامت آقامحمد در برابرم صف کشید. مهربان و خوشرو مرا پذیرفت و با انبوه سوالاتم وارد خانه شدم.

حماسه جانباز ما رنگ و بوی علمدار کربلا دارد. همان‌ها که در وصف دلاورمردی و شجاعتشان بسیار شنیده‌ایم. سراغ یکی از جانبازان عزیز شهرمان رفتیم تا با هم گفتگویی صمیمانه داشته باشیم.

خودتان را معرفی کنید

عبدالمحمد خوشکلام هستم سال۱۳۴۲ در خانواده‌ای مذهبی و زحمتکش متولد شدم. پدرم شاگرد نانوا بود و با تلاش و دسترنج خود خانواده پرجمعیتمان را اداره می‌کرد. در کودکی برای کمک خرجی پدرم تابستان‌ها بنایی می‌کردم. در ۱۶سالگی‌ام انقلاب شد. همیشه در راهپیمایی‌ها و فعالیت‌های انقلابی آن زمان شرکت می‌کردم. عضو بسیج محله‌مان شدم. ۳۱شهریور۱۳۵۹ جنگ تحمیلی شروع شد و در ۱۹سالگی جبهه رفتم.

خانواده مخالفت نکرد؟

خیر ۲برادرم جبهه بودند، مادرم خودش دعوت کرد به جنگ دشمن برویم، همیشه می‌گفت: اگر تو و برادرانت نروید چه کسی قرار است برابر دشمنان بجنگد؟

چه عملیاتی مجروح شدید؟

اسفند۱۳۶۳ عملیات بدر مجروح شدم. در سنگر مشغول استراحت بودیم که یک توپ به سنگرمان اصابت کرد و دیگر چیزی بیاد ندارم. دوستان تعریف کردند ۳نفر از بچه‌ها شهید شدند و من و فردی دیگر را که زیر آوار بودیم و صدای ناله‌مان بلند شده بود بیرون آورده و با قایق به عقب بردند. سرو صورتم حسابی سوخته، دستم قطع شده، پایم از چند جا شکسته، شکمم پاره و بدنم پر از ترکش بود. به‌گونه‌ای که بچه‌ها نمی‌دانستند چگونه از زمین بلندم کنند، همه تصور می‌کردند زنده نمی‌مانم! پس از انجام کمک‌های اولیه با بالگرد به اهواز منتقل شدم. یکی از دوستانم به اسم دکتر علی سخایی که در بیمارستان اهواز مشغول بکار بود بعدا تعریف کرد: «آن روز پرونده‌ای بنام عبدالمحمد خوشکلام دستم رسید که برایم آشنا بنظر می‌آمد و تمام بیمارستان را دنبالت گشتم». نهایتا از پرستاری سراغم را گرفته و او جواب داد: «شخصی به این اسم شهید شده و قرار است به سردخانه منتقل شود». دکتر بالای سرم آمده و مرا می‌شناسد، دستش را زیر گلویم گذاشته و متوجه می‌شود که من زنده هستم. سریعا اقدامات لازم عمل را فراهم می‌کند و مرا به اتاق عمل می‌برند.

من هیچ چیز بخاطر ندارم تا اینکه در بیمارستان تبریز چشمانم را باز کردم و از پنجره اتاقم فضای سبز بیمارستان را دیدم که پر از درخت بود و حتی صدای بلبل‌ها هم به گوش می‌رسید همزمان ۲پرستار که لباس سفید بر تن داشتند مرا نگاه کرده و گفتند: «سلام عبدالمحمد عیدت مبارک» و من که تازه به هوش آمده و هنوز گیج بودم فکر کردم شهید شده و به بهشت رفته‌ام! از پرستار پرسیدم اینجا کجاست؟ و او پاسخ داد: «بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز».

بعد از بهبودی دوباره می‌خواستم جبهه بروم که بخاطر وضعیت جسمی‌ام با رفتنم مخالفت شد.

جانبازی

چه زمانی ازدواج کردید؟

جالب است بدانید قبل از اینکه به خواستگاری همسرم بروم مادر خانمم مرا در خواب می‌بیند که برایشان غذا برده‌ام و حتی اسمم را هم می‌گویم!. از آن به بعد خانمم تصمیم می‌گیرد فقط با یک جانباز ازدواج کند و وقتی خانواده ام به خواستگاری می روند آنها جواب می‌دهند: «ما هم منتظر چنین جانبازی با این مشخصات بوده‌ایم». سال۷۰ ازدواج کردم و حاصل این پیوند ۳پسر به نام‌های رضا و مجتبی و مرتضی است.

چگونه جوانی ۱۹ساله در اوج جوانی تصمیم می‌گیرد از همه چیزش بگذرد و به جنگ برود؟

زمانی که تصمیم گرفتم جبهه بروم واقعا نگران شهر و کشورم بودم چون جان هموطنانم در خطر بود و مردم احساس ناامنی می‌کردند. نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم. بخاطر دفاع از خاک وطن و لبیک گفتن به امام عزیزمان تصمیم گرفتم بروم و مبارزه کنم. احساس مسئولیت می‌کردم.

چه چیزی باعث شد از دلبستگی‌های دنیایی دل ببرید؟

بخاطر دارم در شهر بودیم و شهدا را می‌آوردند و می‌دیدیم چگونه از جان و مال خود گذشته‌اند و حتی برخی زن و فرزند داشتند و باز هم به دفاع می‌رفتند. وقتی از شجاعت‌ها و رشادت‌هایشان می‌شنیدیم ننگ می‌دانستیم در شهر بمانیم و فقط نظاره‌گر باشیم. اینها باعث می‌شد در وجودمان شوری عجیب برای دفاع از آب و خاک وطنمان ایجاد شود.

شباهت دفاع مقدس و عاشورا چیست؟

خیلی از صحنه‌ها در جبهه ما را یاد واقعه عاشورا می‌انداخت. شب‌های عملیات دعای توسل و زیارت عاشورا می‌خواندیم. بچه‌ها به یکدیگر عطر زده و حلالیت می‌طلبیدند. از هم می‌خواستند فردا هر کدامشان شهید شد در قیامت شافع دیگری باشد. بنحوی که وقتی عملیات می‌شد و بچه‌ها از اعماق وجود تکبیر می‌گفتند، لرزه بر اندام دشمن می‌افتاد و حتی فرار می‌کردند. بخاطر دارم بعضی شب‌ها بعد از زیارت عاشورا صدای سوز و گریه یکی از بچه‌ها که بعدا شهید شده بود را می‌شنیدم، گوشه‌ای می ماند و مشغول مناجات می‌شد. یک شب او متوجه حضورم شد و مرا قسم داد تا زنده است چیزی از این راز و نیازهای شبانه به کسی نگویم. وقتی از او درباره این حال و هوایی که دارد سوال کردم برایم تعریف کرد که از خدا می‌خواهد گناهانش را ببخشیده و شهید شود. بعدها شنیدم به شهادت رسید.

شما یک چشم و دستتان را از دست دادید، ناراحت نیستید؟

وقتی برای تکمیل دوره درمان به تهران رفتم گاهی جمعی از جانبازان را با درصدهای مختلف دیدم. گاهی افرادی را می‌دیدم که ۲چشم یا ۲دست ندارند، یا قطع نخاعند یا حتی جانبازی را دیدم که ۲دست و ۲پا را با هم ندارد. وقتی آنها را دیدم در برابر فداکاری‌هایشان احساس شرم می‌کردم و اصلا مشکلات خودم یادم می‌رفت. بنده کارهای شخصی ام را خودم انجام می‌دهم. حتی ناخن‌هایم را هم خودم کوتاه می‌کنم. همیشه خدا را شکر می‌گویم.

چه صحبتی با مسئولین دارید؟

جوانان این مرز و بوم اجازه ندادند یک وجب از خاک کشورمان دست دشمن بیفتد. از مسئولین می‌خواهم فداکاری‌ها و جانباز ی رزمندگان اسلام را در ۸سال دفاع مقدس از یاد نبرده و بدانند امنیت و آسایش امروز مدیون خون شهداست. هم شهدای دیروز، هم مدافعان حرم که امروز آن سوی مرزها برای آرامش ما می‌جنگند. اگر شهدا را فراموش کردیم دشمن باز چشم طمع به کشورمان می‌دوزد.

در انتخابات‌ها به چه کسی رای دهیم؟

کسی را انتخاب کنیم که بتواند گره‌ای از مشکلات مردم باز کند و به مسائل اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آگاه باشد، بفکر مشکلات جوانان اعم از بیکاری و… باشد. کسی که می‌خواهد مسئولیتی بگیرد باید برای معیشت مردم تلاش کند و به وعده‌هایی که می‌دهد عمل کند، متعهد، متخصص و کاردان باشد. به کسی رای دهیم که ولایتمدار و پاسدار خون شهدا باشد.

چه صحبتی با جوانان دارید؟

از عزیزانم می‌خواهم همان‌گونه که جوانانمان در دفاع مقدس بفرمان امام لبیک گفته و از کیان این مملکت دفاع کردند، پیرو ولایت باشند که ان‌شاءالله موفق شود. سخنی هم با دختران عزیز سرزمینم دارم که حجابشان را حفظ کرده و حضرت زهرا(س) را الگوی خود در تمام عرصه‌ها قرار دهند.

در پایان گفتگو وقتی می‌خواستم از منزل آقامحمد خارج شوم متوجه آیه‌ای از قرآن شدم که بر سردر خانه نوشته بود:

أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرَى (آیا نمی‌دانید خدا شما را می‌بیند؟).

پیش خود فکر می کردم جانباز ما مفهوم آیه را با تمام وجود درک کرده که توانسته قدرتمندانه به جدال دشمن رفته از هیچ چیز نهراسد و حالا هم اینقدر صبور و از خودگذشته باشد.

باشد که ما هم از زندگی این شهیدان زنده درس بگیریم.

گفتگو:مریم امیدیان-دزفول امروز