دزفول امروز: تابوت شهید وارد میدان شد، چشمان حاضران با دیدن عکس و پیکر “عارف” از سفر برگشته دیگر توان خشک ماندن نداشت، بارانِ اشک هایی از جنس جدایی چشم های همه را خیس کرد.
نگاه کردن به عکس چشمان پرصلابت و جسور شهید عارف کایدخورده حس و احساس عجیبی به انسان می داد.
شهیدی که از نسل و ظاهر جوانان همسن دهه خودت است اما این خدا بود که عارف را از روزگار گلچین کرد.

تابوت با مارش نظامی بر دوش سربازان انقلاب بدرقه می شود اما ناگهان مادری صبر کردن را تاب نیاورد و خود را برای آخرین حرف ها با عارف می رساند
مادری که ام وهب وار در بین سیل جمعیت صبحت می کند و فرزند ۲۵ ساله ی خودش را تقدیم بی بی حضرت زینب (س) می کند.
دوستان هم رزمان هم بودند، همان هایی که در شادی، سختی و خوشی، در اشک و گریه کنار عارف بودند و امروز باورشان نمی شد رفیقشان را با عنوان شهید خطاب کرده و روی دست به سوی مزار ابدیش تشییع کنند.
راستی جامانده هایی از قافله ی شهادت، رزمندگان دفاع مقدس و دفاع از حرم چه آه جانکاهی کشیده و اشک حسرت می ریختند. انگار با پایان عمر داعش باب شهادتشان بسته شده و باز هم از قافله ی شهدای کربلا جا مانده اند.
چه سخت است بغض مادر و تک خواهر شهید، چه دردناک است ببینی خواهری برای برادر اشک غربت بریزد. برادری که روزی سنگ صبور و محرم رازش بود… امان از دل زینب (س)، امان….

نجوای “لبیک یا حسین” و “لبیک یا زینب” در مسیر بدرقه طنین انداز می شود، مداح نوحه خوان عجب اشعاری سر می دهد: “بیا زینب تماشا کن! حیدری می جنگد عارف…”.
نزدیک یارانش می شویم، مداح خوش ذوق عجب نجوایی سر داد: “ای شهیدان در خون تپیده بر شما مهمان تازه رسیده” و غوغایی در بین دهه هفتادی ها برپا می کند.
آرزوی عارف برآورده شد، درب تابوت باز می گردد شهید با سلام و صلوات بیرون می آید، تلقین خوانده می شود، پدر و مادر شهید درد دل آخر را با جوان رعنایشان می کنند، سنگ لحد را می گذارند و خاک می ریزند…
و باز هم لاله ای دیگر از خاک پاک دزفول مقاوم رویش کرد، جوانی که مادرش خیلی باید آرزوها برایش داشت اما سعادت او در مسیر دیگری بود.

شاید باب شهادت در برابر داعشیان بسته شد ولی اگر آه تو از جنس نیاز است در باغ شهادت باز از است…

فاطمه دقاق نژاد، دزفول امروز