دزفول امروز“؛ مدت زیادیست لطف الهی شامل قلم ناچیزم شده و هم‌صحبت همسفران دلم. از ثانیه‌های اول شنیدن صدایشان آرامشی عجیب بر دلم نشست، بیش از یک‌سال است بی‌تاب این گفتگویم، اختیار کلمات را به همسر “حاج حسین” می‌سپارم.

وقتی از او حرف می‌زد، محال بود بتواند عشق و محبتش را کتمان کند. این را در لحظه لحظه گفتگو می‌توانستم با همه وجود درک کنم، هنگامی که پرسیدم: “این روزها برایتان سخت نیست؟” و بی‌درنگ شنیدم: وقتی به مجلس اهل‌بیت(ع) رفته و از مصیبت‌ها‌یشان می‌شنوم می‌گویم مصیبت ما در مقابل مصیبت این بزرگواران چیزی نیست…

آنچه می‌خوانید، تنها بخشی از ۳ساعت گفتگو با خانواده “سردارحسین سعادت‌خواه (قفلی)” است؛ راستی حیف که نمی‌توان از پس این نوشته‌ها آرامش و مقاومت همسرش “طوبی حلیم‌زاده” و دخترش “فاطمه سعادت‌خواه” را به تصویر کشید. هرچند همین واژه‌ها برای درک نَمی از “سال‌های بی‌خبری” برای اهلش کافیست.

آشنایی‌تان چگونه رقم خورد؟

“حاجی” ۳خرداد۴۳ در خانواده‌ای مذهبی متولد گردید. عشق امام خمینی(ره) باعث شد دعوتش را لبیک گفته و بعنوان بسیجی برای دفاع از کشورش راهی شود.

آشنایی‌مان کاملاً سنتی و با معرفی خانواده‌ها‌ صورت گرفت. از مادرش خواسته بود خواستگاری خواهر شهیدی برود. سال۶۷ در اردوگاه اشرفی اصفهانی همراه خانواده‌اش برای خواستگاری اقدام کردند و در کمال سادگی به عقد هم در آمدیم.

زمانی که از مدرسه به خانه آمدم مادرم گفت: مچ دستش را ندارد. به او گفتم: چگونه است جوانانی را که برای دفاع از ناموس‌شان رفتند زن نمی‌دهدید؟ اگر یک دستش را هم نداشته باشد باز او را می‌خواهم.

ثمره زندگی‌تان…

۲فرزند داریم “آقا مجید” و “فاطمه خانم”.

از علاقه‌اش به فرزندنشان و دوری پدرتان بگویید

“همسر حاجی”: هر چه از علاقه پدر و فرزندشان بگویم کم گفته‌ام، بسیار صمیمی بودند.

[با چشمانی اشکبار] بچهها خیلی دلتنگ پدر می‌شوند اما این ناراحتی فقط بین خودمان است و اجازه نمی‌دهیم به اطرافیان منتقل شود.

“فاطمه”: دوری از پدر خیلی حرف‌ها درونش نهفته است. رفتنش برایم دشوار بود. شغل همسرم آزاد و ۲شیفت سرکار هست. بیشتر، پدرم تکیه‌گاهم بود و همیشه به من لطف داشت. زمانی که مریض می‌شدم تا اتمام سِرُم بالای سرم می‌نشست حالا وقتی به دکتر و سِرُم نیاز پیدا می‌کنم صندلی کناریم را می‌بینم و می‌گریم… از همه لحاظ؛ درسی، تربیتی، اخلاقی و محبتی برایم سنگ‌تمام گذاشته بود.

خاطره آخرین دیدار…

“فاطمه”: روز آخر پدر بیش از همیشه مرا را “عزیز دلم” صدا کرد و خیلی ناراحت شدم، در دل می‌گفتم: شما که قرار است بروید چرا با این کلمات آتش به دلم می‌زنید.

همیشه دغدغه درسم را داشت حتی زمانی که سوریه بود تماس می‌گرفت، و از وضعیت درسی‌ام می‌پرسید.. می‌گفت: خودم مشوقت هستم باید دکترا بگیری. آن‌قدر صمیمی بودیم که با هم تفریح، رستوران و… می‌رفتیم با بابا درد و دل می‌کردم خیلی وابسته هم بودیم…

“همسر حاجی”: ۲روز قبل رفتن می‌گفت: دوست دارم تیر به پیشانی‌ام بخورد، ریز ریز شوم، می‌خواهم مفقودالاثر بشوم نمی‌دانم چرا علاقه داشت مفقودالاثر شود؟ به تکه تکه شدن بدنش هم راضی نبود.

همکارش زنگ زد و گفت: فردا قرار است برویم، شما را همراه خودمان می‌بریم. برقی در چشمانش افتاد که لحظه ازدواج هم به او ندیدم. لباس‌های سپاهی‌اش را با صلوات درآورد. درجه‌هایش را جدا کرد، گفت: می‌خواهم بی‌نام و نشان باشم.

لحظه جدایی…

ازسال۶۷ بعد از پایان جنگ و همزمان با قبول قطعنامه مدام می‌گفت: جنگ تمام شد، از قافله جاماندم. بی‌قراری و آه و افسوس شریک روزهای زندگی‌اش شد. زمان گذشت تا سال۹۴ یک شب که از مسجد آمد، رو به من گفت: به سوریه بروم؟ بند انگشتم را نشان دادم و گفتم: به اندازه این بند انگشت دیگر تاب نمی‌آورم، تمام ۲۸سال زندگی مدام در منطقه، ماموریت و دور از هم بوده‌ایم.

مدتی گذشت، دوباره شبی از مسجد آمد و گفت: لشکر قرار است برود. نمی‌دانم آن شب چه اتفاقی افتاده بود. گفتم: شما نمی روید؟ گفت: پس شما چه؟ گفتم: من هم خدایی دارم. گفت: بگذار دستت را ببوسم. گفتم: خودت را لوس نکن! گفت: خوبی‌ات را از یاد نمی‌برم.

آخرین تماس…

آخرین جمله‌اش را همیشه به یاد دارم گفت: غذا درست نکنید نمی‌آیم.

وقتی شنیدید خبری از حاجی نیست چه حسی داشتید؟

داغ عزیز سنگین است. احساس کردم از کمر قطع نخاع شده‌ام.

[با بغض و اشک] آن لحظه فرموده خانم زینب‌(س) در ذهنم تداعی شد که: “جز زیبایی ندیدم” خدا شاهد است مصداق جمله ایشان در وجودم متبلور گردید.

از عملیاتی که جاویدالاثر شد بگویید

آخرین روز ماموریتش ۱۹بهمن۹۴ در عملیات تسخیر ارتفاعات طاموره در شمال نبل و الزهراء بعد از آزادی، زمانی که شاهد کمین سنگین تکفیری‌ها بود به دل دشمن می‌روند. پس از پاکسازی سنگرها در بالای تپه ندای تکبیرش از پشت بی‌سیم طنین‌انداز می‌شود. ولی بخاطر آتش سنگین دشمن تکفیری پشتیبانی نیروهای خودی میسر نشد و در دل نیروهای تکفیری، بالای تپه مفقود می‌شود.

دوستش تعریف می‌کند: مدام می‌گفت: سید! روضه حضرت زهرا(س) را برایم بخوان.

از دفاع مقدس و مسئولیتش هم بگویید.

ابتدا بعنوان بسیجی به جبهه می‌رفت. سال۶۶ وارد سپاه شد. مسئولیت‌های مختلفی مثل: فرماندهی گروهان، گردان بلال، معاونت عملیات و… داشت. ۳سال آخر کاری‌اش فرمانده یگان امنیتی سپاه ولی‌عصر(عج) خوزستان بود که سرانجام بعد از ۲۵سال خدمت راهی دفاع از حریم اسلام و حضرت زینب(س) شد.

وقتی دلتنگ می‌شوید…

جز صبر چه می‌توان کرد. توکل، نماز، یاد خدا و حضور سر مزار شهدا تسکینم می‌دهد.

اگر بیاید…

[با اشک و لبخندی تلخ] اول گفتیم اسیر شده، برمی‌گردد به مادرش گفتم: مانند زمان جنگ چلوپتویی درست می‌کنیم دل سیری می‌زنیمش. گفت: حاج حسینم بیاید سر تا پایش را می‌بوسم.

فراقش آزارم داده و دلتنگ می‌شوم. اما همین که فکر می‌کنم، به آرزویش رسیده آرام می‌شوم… راضیم به رضای خدا…

آرزوی حاجی…

همیشه می‌گفت: برای “انسان” شدنم دعا کنید.

سال‌ها بی‌قرار شهادت بود. به دوستش گفته بود: قسمتان می‌دهم اگر شهید شدم پیکرم را برنگردانید که زحمتی برای جمهوری اسلامی ایران نداشته باشم.

آرزوی خودتان…

همان آرزوی حاجی؛ شهادت…

بارزترین شاخصه‌ حاجی…

تقوا و توکل بالا، صبر، خوشرویی و متانتش زبانزد بود. به امور دینی مثل نماز اول وقت جماعت و… اهمیت می‌داد.

بسیار احترام پدر و مادرش را داشت. کسی به خواهرش گفته بود فردی بعد از رفتن شما سر مزار پدرت می‌آید و بسیار گریه می‌کند، چه نسبتی با شما دارد؟. یک‌بار از دور نگاه کردیم حاجی بود، از خدا برای پدرش درخواست بخشش می‌کرد.

اهل تجملات دنیوی نبود بسیار ساده‌زیست بود در عکس، چکمه‌هایش مشخص است زمانی که خراب شدند و می‌خواهند برایش عوض کنند می‌گوید: همین چکمه‌های ساده کافیست.

صبحت پایانی…

فرزندانم تکیه‌گاهم هستند که حاضرم آنها را در راه اسلام هدیه کنم. هیچ‌کس از اهل‌بیت(ع) عزیزتر نیست. افتخار و احساس غرور می‌کنم که بزرگ‌ترین دارایی زندگی‌ام را تقدیم حضرت زینب(س) کردم.

قفلی