دزفول امروز: سخت است قلم در دست گرفته از کسانی بنویسی که هیچ‌گاه چهره آسمانی‌شان را از نزدیک ندیده باشی اما یادشان هنوز آسمان را به وجد می‌آورد و اشک‌هایش را عاشقانه به زمینی که قدم‌گاه عشاق بوده هدیه می‌کند.

جوانی که سودای دفاعی مقدس چنان در ذهن و روحش پرورش یافته بود که تحمل نیاورد و زیر علم امام روح‌الله سینه سپر می‌کند و جان خود را فدا می‌کند. تاریخ با نگاه به این جوانان بر خود می‌بالد که چه انسان‌هایی بر روی این زمین زندگی کرده‌اند…

این نوشتار برایند همدلی فاطمه گلستان‌باغ، نسرین و صدیقه توحیدی، مادر و خواهران شهید علیرضا توحیدی است.

مادرشهید [با قدرت و صلابت]: ثمره زندگیم ۸هدیه خداوند، ۳پسر و ۵دخترند که علیرضا چهارمین آنها بود. از بچگی روحیه‌ای آرام، پرکار و منضبط داشت. از ابتدا دوست داشت به مردم خدمت کند، زمانی که موشک زد، بدون ترس اضطراب برای کمک می‌رفت. برای عروسی‌ها یا هنگامی که کسی مریض می‌شد، بدون درخواست آن‌ها ماشین را در اختیارشان می‌گذاشت.

پیش از انقلاب در مسجد سلمان آموزش اسلحه می‌داد، اتفاقاتی پیش آمد، خدمتش را رها نکرده، آموزش بچه‌ها در خانه از سر گرفت.

اخلاقی نیکو داشت. قبل از انقلاب بچه‌های محله را به خانه آورده آموزش الفبا می‌داد.

[اینجا دیگر بی‌قراری‌های مادر امان نمی‌دهد و بغض فرو خورده‌اش سر باز می‌کند…]

هنگام رفتن به او گفتم: دوست دارم عروسیت را ببینم، روی صندلی دامادی بنشینی، دورت بگردم، دستم را گرفت و گفت: «شما بشینید من دور شما بگردم».

گویا به دلش برات شده بود…

خواهرشهید: قبل از رفتن با دست‌خط خود زیر کارتش نوشت: «تاریخ اعتبار: یک ماه» دقیقا یک ماه بعد شهید شد.

پس از فراگیری آموزش‌های نظامی به پیام رهبر خود لبیک گفت و با عشق و خلوص راهی نبرد علیه باطل گردید و در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کرد.

او و همرزمش «شهید نعمت صفارپور» بار مهمات می‌بردند که ترکش خمپاره به ماشین آنها خورده، شهید شدند. پس از گذشت ۳روز همرزمشان سینه‌خیز پیکرشان را بر‌گرداند.

انگارخدا خودش صبرمان داد. لحظه وداع با روحیه قوی و صبوری ستودنی گام برمی‌داشت.

خواهرشهید: مسئول غسال‌خانه فقط به مادران مرحومین اجازه ورود می‌داد و بر این اساس میان جمعیت دنبال بی‌قرارترین زن (مادر مرحوم) می‌گشت. مادرم آن‌قدر صبورانه و استوار گام بر‌داشت، با روحیه ستودنی وداع کرد که مسئول غسالخانه باورش نمی‌شد مادر شهید است.

هنگامی که خواهرم خواست خبر شهادت علیرضا را به مادر بگوید، به محض ورود خواهرم مادر گفت: «آخ سرم!». علیرضا دقیقا از ناحیه سر شهید شد.

هیچ‌گاه شکایتی نداشته و چیزی نخواستم… 

مادرشهید[با خنده]: چند سال پیش از طرف بنیاد برای سفر به مشهد تماس گرفتند، زمانی که گفتم: «بخاطر ضعف جسمانی نیاز به یک همراه دارم» تلفن بدون خداحافظی قطع شد!.

مادرشهید: از لحظه شهادت علیرضا تا کنون هرگز از بنیاد درخواستی نداشته و هزینه‌ای نگرفته‌ و نخواهیم گرفت. فرزندمان را در راه خدا داده‌ایم اصلا پشیمان نیستیم.

خون تازه ۳ساله!

خواهرشهید: پس از شهادت علیرضا مادرم پیراهن آغشته به خونش را، درخواست کرد. گویی به خاطر بوی فرزندش برایش تسلی خاطر و تسکین درد فراق است! بعد از گذشت ۲-۳سال از شهادتش مادرگفت: شاید علت این که خواب علیرضا را نمی‌بینم پیراهن خونیش می‌باشد.

مادرم پیراهنی را که بعد از گذشت ۳سال به خون تفتیده بود در تشت آب زد و خون خیلی رقیقی از پیراهن جدا شد!. بدون استفاده از هر گونه پودر لباس‌شویی یا ساییدن لباس، لکه و اثری از خون باقی نماند.

حس خواهر و برادری گفتنی نیست…

خواهرشهید: بسیار باغیرت و باتعصب بود، مدرسه‌ام دور از خانه بود. علیرضا همیشه همراهی‌ام می‌کرد. به او گفتم: «غذا تهیه می‌کنم نمی‌خواهد اذیت بشوی». گفت: «اگر نان و پنیر هم باشد خودم برایت می‌آورم».

گهگاهی مادرمان می‌گفت: «نان تهیه کنید». علیرضا پول را می‌گرفت و می‌گفت: «خودم می روم، نمی‌خواهد شما بروید».

خواهرشهید: پدر همیشه در صبحت‌هایش توجه عمیقی به معنویت داشت و از دوران کودکی‌مان نسبت به نماز صبح و سحرخیزی خیلی حساس بود. طبق سیره اهل‌بیت(ع) می‌گفت: «از اذان صبح تا طللوع آفتاب بیدار بمانید و عبادت کنید، صبحانه بخورید و سحرخیز باشید، بعد از ساعت۱۰ می‌توانید استراحت کنید». علیرضا هم در این راستا بسیار به عبادت انس داشت.

شهید در عزم خود راسخ بود

مادرشهید: همراه دخترم به مشهد رفتیم. موقع برگشت، علیرضا را با خواهر دیگرش دیدم که به سمت مشهد می‌رود، گفت: «پیاده شوید همراه ما دوباره به مشهد برویم». قرار بود به اصفهان و شیراز برویم. زمانی که اخبار از اوضاع شهر خبر داد، علیرضا گفت: «باید به شهر برگردیم».

کلام آخر

خدا همه ما را به راه راست هدایت کند.

علیرضا توحیدی در حمله چریکی ۵۹٫۹٫۱۵  در منطقه فیاضیه  آبادان در یک عملیات پدافندی شهید و در گلزار شهیدآباد دزفول جاودانه شد.

پیراهنی دزفول امروز: فاطمه دقاق نژاد